تاکسی مرا پیاده کن.

خاموش بود ،مثل مژگان بلند ایستاده .

سلام.

 مثل آیینه روبرویم ایستاد... من شکستم

یک بغل آغوش

انگار،پاره ای از خود را گم کرده بودم .

 

.

.

.

 چای داغ ...لیوانی یک لبخند .

وقتی تو گم شدی موسیقی می ریخت.

خدابا ما بود که تو آمدی... لبهایت یک دامن غنچه است .

صورتی در آیینه بشوی ومرا به آفتاب و بوسه ونماز ومهربانی دعوت کن ...

تا تمام  زندگی را در یک نفس بدودم.

.

.

.الو ...الو

آرزو...

بی آنکه کسی بداند  :تو همواره در من حضور داری .!

.

.

.

تا صبح حرف می زند و قلب من مثل حنجره چکاوک می گیرد.