وقتی ماگم شدیم 2
تاکسی مرا پیاده کن.
خاموش بود ،مثل مژگان بلند ایستاده .
سلام.
مثل آیینه روبرویم ایستاد... من شکستم
یک بغل آغوش
انگار،پاره ای از خود را گم کرده بودم .
.
.
.
چای داغ ...لیوانی یک لبخند .
وقتی تو گم شدی موسیقی می ریخت.
خدابا ما بود که تو آمدی... لبهایت یک دامن غنچه است .
صورتی در آیینه بشوی ومرا به آفتاب و بوسه ونماز ومهربانی دعوت کن ...
تا تمام زندگی را در یک نفس بدودم.
.
.
.الو ...الو
آرزو...
بی آنکه کسی بداند :تو همواره در من حضور داری .!
.
.
.
تا صبح حرف می زند و قلب من مثل حنجره چکاوک می گیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۷ ساعت ۷:۲۶ ب.ظ توسط آرزو
|
نیچه به درستی میگوید :((آنکه دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت .بهترین دشمن را در دوست می باید داشت .آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .))