پرواز

چقدر دوست دارم خستگی شانه هایم را مهربانی دست های تو تکان دهد.

و پریشانی موهایم  با نوازش انگشتانت آرام گیرد.

چقدر می خواهم بایستم و ببینم که آن بالا بالا ها می پری و من خوشحالم

که می بینم هی کوچک و کوچک تر می شوی .

ومی دانم که هرچه کوچک تر ببینمت بال های بزرگتری داری.

با ل  پروازت چند؟

پرواز

شوق مهر بانی با تو سینه ام را چنگ می زند

تو بال پرواز میخواهی

 و

من پای دویدن دارم.

انتها

پیرمرد در را باز کرد ... سینی چای را روی میز گذاشت ... ماهی در تنگش می رقصید ...

نامه های مچاله شده  روی میز...مرد از این دنده با آن دنده شد و کودک چشم هاش را به

ارامی باز کرد لبخندی زد. 

...پیرمرد با خوشحالی خم شد زن زیبا چیزی جا گذاشته بود...

پیرمرد عکس ها رو به خاطر سپرد و دامن کوتاه زن را برداشت.

در بسته شد ... لیوان های روز میز و نامه های مچاله و رقص ماهی در تنگ آب و

 خواب مرد و بیداری کودک

شعله

زن زیبا چادر نمازش را روی مرد انداخت ... نامه های مچاله پیر مرد را صاف کرد

... کودک را در آغوش  گرفت وآرام کرد و روبروی پیرمرد نشست پیرمرد چای ریخت و

 زن زیبا  لیوان چایش را جرعه جرعه  خالی کرد.اشک در چشم های زن زیبا حلقه بست:

می خواهم تمام فاصله میان انگشت هایم را خاکستری موهایت پر کند.

می خواهم تمام فرصت شنیدنم را صدای قلب تو از من بستاند.

می خواهم تمام پوستت را جریان اشک من خیس کند.

میخواهم تمام حجم شنیدنت  از صدای دوستت دارم های من آکنده باشد .

میخواهم تمام چشم هایت پر از تصویر چشم های من در لیوان چایت باشد .

می خواهم تمام دست هایت در تکاپوی جعد موهایم باشد.

می خواهم داغی احساسم تمام خواب نیمه شبانت را بدزدد.

می خواهم عطش آغوشت را خواسته های من سیراب کند.

می خواهم تمام راه  حنجره ات از تکرار نام من بسته باشد .

میخواهم تمام راه نفس هایت را بغض نترکیده ی دلتنگی من بر تو بگیرد.

.

.

.

.

.

پیرمرد بر خاست تا لیوان های چای را بشوید.

زن زیبا برخاست و آیینه را شکست .

 

بیداری

زن زیبا  از مقابل آیینه گذشت ...چادر نمازش را برداشت و به سر انداخت ...کوتاهی دامنش

از زیر چادر نمازش  پیدا بود.

پیرمرد میان انبوه نامه های مچاله پی چیزی میگشت...کودکی آن طرف تر هق هق سر داده بود.

دختر از در خانه ما گذشت...دوره گرد فریاد می زد : سیب آوردم سیب.

مرد بی هیچ رو اندازی وسط اتاق خوابش برده بود.

 

 

 پیرمرد تند تند نامه هارو بی صدا مچاله میکرد.

زن زیبا پر از زندگی بود در خانه راه می رفت و فریاد می زد...

دختر چادرش را به سر کرد و از خانه بیرون رفت...

زن زیبا در مقابل آینه ایستاد ...چقدر زیبا شده بود...موهایش ... و چشم هایش ...و

دامن کوتاهش.

.

.

.

آفتاب شهریور تمام خیابان را نوازش می کرد...

زن زیبا از رو بروی دختر عبور کرد ...

سفر

دختر  چمدانش را به زمین گذاشت...

پدر پیشانی دخترش را بوسید...

همه تن دختر رنگ سبز بود ...

پدر دامن دختر را باآب شست ...

دختر زمزمه کرد آب...

پدر  لیوان های آب را تقسیم  کرد...

دو پله آنطرف تر... درهای آن جا همه از شیشه بود...خیابان های پر از درخت ...و

قدم های سنگین رو به خیابان دختر

.

.

.

.

.

دختر همه سنگینی بار سفر زن زیبا را به دوش کشیده بود.