شکواییه

فرصتی نبود

او خواب بود

فرصتی نیست

 دیگر نیست.

 

یادت هست

وقتی که تو با من آمدی

دیر نبود

اندکی از زود گذشته بود.

چه وقت می شود ترا نگاه کنم ؟ بگو!

شکواییه

چه می توانی انجام دهی؟

وقتی که

تو نیستی تا ببینی

من دل تنگم بیقرارم وتنهام.

چه می توانم انجام دهم؟

وقتی که

تو نیستی تا ببینی

من دل تنگم بیقرارم وتنهام .

چه می شود کرد؟

وقتی که تو نیستی.

کش کمی مهربان تر می شدی

مثلا

کمی زود تر می آمدی

یا

کمی دیر تر می رفتی .

شکواییه

امروز روز من نیست

اگر تو نباشی

امروز روز من نیست

اگر تو نخندیده باشی

جزیره

تو نیستی

من برایت چای می ریزم

دیروز هم نبودی

چه فرقی میکند باشی یا نباشی

حرفی بزن

اندیشه ای 

 تا من آرام اما همیشه با تو گام بر دارم .