فرشا

در اتاقم

هنوز باران می آید

تو فکر میکنی رد پای مارا در کوچه آب گرفته است؟

تو از پشت شیشه پنجره پیدایی

با همان قد بلند وموههای پرپشت

هنوز پاهایت خیس است

چشمانت را ندارم

می آیم وانگشتانم را به انگشتانت از پشت شیشه میچسبانم

من از شیشه وپنجره وفاصله بیزارم

بگو که هستی

هستم

من و تو و لی لی در اتاق

پنجره بی پرده و شیشه باز

آمده ای کدام گوشه قلبم را بلرزانی

آمده ای که چگونه به آتشم بسوزانی

بگو که می روی ونمی مانی تا من برای  خوب دیدنت هزار بار التماس کنم

بگو

بگو

که هستی اما پنهانی

پنهانی وهستی

اما رویایی.

 

 

 

 

 

فرشا

 

در آسمان ابر است

شایددر کوچه  باران بیاید

بیا برویم

تا شاید ردپایی در گل بعد از باران بماند

وبوی خاک نم زده ریه هامان را پر کند

ولبخند به روی لبهامان بنشیند

وچشم هامان از عشق لبریز اشک شود

دست هایم را باز میکنم ومیچرخم می چرخم ومی خندم میخندم و می چرخم وعاشق تو میشوم

با همان لباس توری و پاهای لخت وخیس

ایستاده بودی ومرا مینگریستی عاشقت شدم

هوا سرد است

بیا برویم

 روبروی هم بنشینیم چای داغ بنوشیم

تا من در عمق چشمانت خیره شوم

تو روبرویی اما بستنی گاز میزنی

چیزی نگو ... تنها بگو که تا اخر این سرما با من می مانی!

........................................................................................................................................

تو نه معجزه شبی ونه اتفاق روز

پنهانی وهستی

هستی وپنهانی

اما

رویایی.