من در خنکای یک سایه  تابستان

سیب گاز می زدم و تو آب مینوشی

من شعر مینویسم

و

تو نمیدانم چیزی گم کرده ای ...

نشان به آن نشان که افتاب بود

نشان به آن نشان که تو خندیدی

نشان به آن نشان که من ایستادم

نشان به آن نشان که تو رفتی

نشان به آن نشان که من هم رفتم

نشان به آن نشان که تو به خیابان رفتی و

من  به خانه باز گشتم .

 

دوستت دارم ای  به من نزدیک

در تاریکی شب نوشتی : آیا کسی را تا به حال دوست داشته ای ؟

در روشنی چراغ مینویسم : اری

                                      در همین نزدیکی ها کسی هست که من تمام دنیارا رها خواهم کرد و تنها لحظه ای روبرویش خواهم نشست  و دستانش را خواهم گرفت و در چشمانش خیره خواهم ماند و خواهم گفت که چقدر زیبا دوستش دارم

             چقدر آسان دوستش دارم

            چقدرساده دوستش دارم.