من در خنکای یک سایه تابستان
سیب گاز می زدم و تو آب مینوشی
من شعر مینویسم
و
تو نمیدانم چیزی گم کرده ای ...
نشان به آن نشان که افتاب بود
نشان به آن نشان که تو خندیدی
نشان به آن نشان که من ایستادم
نشان به آن نشان که تو رفتی
نشان به آن نشان که من هم رفتم
نشان به آن نشان که تو به خیابان رفتی و
من به خانه باز گشتم .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۰ ساعت ۱۲:۸ ق.ظ توسط آرزو
|
نیچه به درستی میگوید :((آنکه دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت .بهترین دشمن را در دوست می باید داشت .آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .))