فرشا
شب بود باد می آمد
ماشین ها بوق می زدند من از آینه روبرو چراغ های پشت سر م را می دیدم
من دیدم زندگی را باد برد
زندگیم را و
بیست سالگیم را...
تمام گل های باغچه بدون ترس از نیامدن تو گل دادند
با این وجود من می ترسم
می ترسم به آمدنت بیندیشم
آمدنت مرا به رنج می کشید و به دلم درد می نشاند
رنج نبودنت ودرد ندیدنت!
من ایستاده بودم مثل یک درخت
اما تو را... نمیدانم ندیدمت ...نبودی ... تو نیامده بودی .
تو نیستی
حتی نسیمی که برگی از من بجنباند
نه درشبی ونه در روز نه رویا یی
من بیدارم .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۵ ساعت ۸:۱۳ ق.ظ توسط آرزو
|
نیچه به درستی میگوید :((آنکه دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت .بهترین دشمن را در دوست می باید داشت .آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .))