بی تو کی این قطره دل دریا شود

چهارشنبه ...ای این همه زیبا دوستت دارم ...دستهایم که پر از بوی عطری خوش وکتاب است ...کفش زیبایی پوشیده ام و  نگاهی دارم که تا عمق جانت را به آتش خواهد کشید.

مثل همیشه نبودی ...انگاری چیزی بر دلت سنگینی می کند ...آمدم ...روبروی تو نشستم ...حرف زدیم وبا خاطره ای خوش می روم ...تمام پری دستم را به تو دادم .

پسین چهارشنبه ...باد موههایم را برهم می زند  ...اندیشه ام از خاطره هاش خوش با تو بودن سنگینی میکند ...هرگاه ترا به یاد می آورم جز تصویری زیبا ...چیز جز این که توهمیشه قشنگ می خندی و آن هنگام که دست هایت را باز میکنی و حرف های قشنگ می زنی چه با شکوهی ..چیز دیگری نمی بینم .

 

می خواهمت ای با تو شیرین زندگانی

ای دست هایت ساقه های مهربانی (فریدون مشیری)

از دست های من که رو به دعایند تا نگاه تو

 

گفتم: دارم می روم هوا بخورم راه بروم وفکر کنم ...نمی آیی کمی گپ بزنیم.

زن گفت: من گرفتار فرداهایم هستم ...بچه ها دارند بازی میکنند.

هوا خوب بود من می دویدم و نفس نفس می زدم ...بوی چمن و بچه ها که داشتند بازی میکردند.

تمام حرف های ما باشد به سپیده دمان روز شنبه  همان جایی که تو بلند بلند آواز میخوانی..

راستی لباس سبز رنگی دوخته ام ...اندکی زود تر بیا .

(من خواب نیستم

خاموش اگر نشستم

مرداب نیستم...)فریدون مشیری

 

 

خیلی دلم امشب گرفته  اونم به خاطر ادم هایی که زیبایی ترو ندیدن

داشتیم زندگی می کردیم

نه تو نامه ای خوانده بودی

نه من کتابی ورق زده بودم

تو پیر شدی و من شکستن ترو ندیدم

روزی دیوار دل هامان را بر میداریم

آنجا هزار دلیل برای خندیدن داریم

روی نیم کتی نشسته ام و منتظرم تا تو بیایی

چشم انداز م موج های بی قراری که به استقبالت سر به سینه ساحل می کوبند

همیشه خدا اجازه دادیم دیر شود

حتی آن نیمکت هم جایی برای بودن تو در کنارمن نداشت

روزگار سینه سپر کرده میخواهد و من از جان گذشته ام

نه راه دوری که بگویم خدا به همراهت

نه از نزدیک پیدا

(چرا زمین بخیل

نمی توان دید

ترا گذاشته یک روز آسمان با من)فریدون مشیری

 

آن طرف تو...در کجای شعر ایستاده ای ؟ که قلمت این گونه کاغذ را به آتش می کشد.

این طرف من ...در گذر روزگاری از نبودن هایت در اندیشه بودنت دست وپا می زنم .

آن طرف تو...پر از دلهره خواب های شیرینت

این طرف من ...تمام روزم در نگرانی لبخندت سپری شد.

آن طرف تو ... چای داغ است .

این طرف من ... روبروی تو

آن طرف تو...چقدر زیبا شده ای

این طرف من ...ساده خندیدم .

و خیابانی که ایستگاه آخرش خانه من است .

(ای کاش  می شد

یک بار

تنها همین یک بار

تکرار می شدی

تکرار)قیصر امین پور

بیداری

من شب ها بیدارم

و

تو روزها بیدار

من در تاریکی شب ها گمم

و

 تو در روشنایی روز آشکار

بین ما چه گذشت ؟

که تلخی نبودن هایت با شیرینی لبخند سپری شد .

آیا شور عشق من اندیشه هایت را نجات می دهد؟

روزگارم بد نیست

از این طرف به آن طرف خیابان

و ماشین ها از جلوی قدم هایم چه آسان می گذشتند.

دریا پشت سرم زیبا بود

و با نک همیشه شلوغ و آشنایی که نا آشنا می نمود...

سلام...دستهایش را فشردم...لبخندش زیبا نبود ...انگار دوست داشت من آن جا نباشم .

و آن طرف خیابان دختر بچه ای که آب را نشانم داد و من به او آدامس هدیه دادم...انگار خوشحال شد.

و باز خیابان رو به خانه و کادوی تولد و...

و این جا منم که در پناه عشق تو می خندم.

 

دلگیرم از این شهر سرد

ای کاش بیدار بودی

حرف هایت را دوست ندارم

اما من دل خوش به خنده های تو بودم هی به خودم می گفتم که ای کاش تو برای خنده های من گریه کنی ...

اما آن جا... کسی بیدار نیست.