وقتی که ما گم شدیم 4

و ناگهان باران

روی ایوان ایستادم تا برای اندوهم آوازی بخوانم .شبی که انگار فردایی نداشت.

وترا در رویا ملاقات کردم …کنار حوضی نشسته ای ،خاموش، پر از عطر نماز

وآنقدر نوشیده ای که انگشتانت سخن می گوید .

می توانم از پنجره ببینم که خداوند در باغ سینه ات سیب رویانده است .

وتا صبح خداوند بر ما می بارید .

وتا صبح باران نوشیدم .

.

.

.

ترا به یاد می آورم …

تو بهاررا آوا دادی و بین گیاهان رقابت روییدن شد وسرو های همسایه برای هم خم شدند .

.

.

.

باز هم تو نیستی تا پنجره را بگشایی ،برایم فلسفه بجوشانی ،عرفان بریزی ،شعر پهن کنی و

آیینه بیندازی ..

.

.

 

الو

الو

آرزو…تو اکنون آزادی هرچقدر بخواهی لبخند بزنی.

وقتی که ما گم شدیم 3

 کجا خیره شده ای ؟

مرا به کرشمه ای دیگر بیافرین ،مرا بار دیگر از گوشه نگاهت آغاز کن .

اکنون آغاز پایان من است .

بیا این زخم های کهنه را از نو شروع کنیم .

.

.

.

-تا چشم باز کردم آفتاب بود .

نگاه می کنم بی شبنمی در نگاهت کولاک می کند.

کودکی ام را بده و باد بادک هایم وتمام نامه هایی را که به آدرست نوشتم .

از امروز می نشینم و زخم هایم را گلدوزی میکنم .

دلم می خواهد از صبح کنار کتاب بنشینم ،در من زمزمه های بلند ونجواهای بزرگ آغاز شده است .

من دلم میخواهد شکوفه های بیشتری بدهم .

بگذار از من تنها ترانه ای با قی بماند.

.

.

.

الو

الو

آرزو...هنوز هم آستانه من به گلدسته های تو نزدیک است.

 

وقتی ماگم شدیم 2

تاکسی مرا پیاده کن.

خاموش بود ،مثل مژگان بلند ایستاده .

سلام.

 مثل آیینه روبرویم ایستاد... من شکستم

یک بغل آغوش

انگار،پاره ای از خود را گم کرده بودم .

 

.

.

.

 چای داغ ...لیوانی یک لبخند .

وقتی تو گم شدی موسیقی می ریخت.

خدابا ما بود که تو آمدی... لبهایت یک دامن غنچه است .

صورتی در آیینه بشوی ومرا به آفتاب و بوسه ونماز ومهربانی دعوت کن ...

تا تمام  زندگی را در یک نفس بدودم.

.

.

.الو ...الو

آرزو...

بی آنکه کسی بداند  :تو همواره در من حضور داری .!

.

.

.

تا صبح حرف می زند و قلب من مثل حنجره چکاوک می گیرد.

وقتی که ما گم شدیم .1

بخوان به نام آبشار آفرین بزرگ .

 

 یک تاکسی اشتیاق  تا مقصد

و ناگهان التماس صورتم  از باد

بگذار گیسوان پریشان من نیز گریه کند

بگذار شانه های من بلرزد

اشک مرا ببوید ...

 

الو ...الو

آرزو ... هستی ؟

هستم

یک چمدان تصویر

یک جامه دان سفر

یک دسته گل تبسم برای دیدار

یک بغل آغوش

یک رختخواب رویا...



به کجا خیره شده ای ؟

مرا به کرشمه ای دیگر بیافرین ،مرا بار دیگر از گوشه نگاهت آغاز کن .

اکنون آغاز پایان من است .

بیا این زخم های کهنه را از نو شروع کنیم .

.

.

.

-تا چشم باز کردم آفتاب بود .

نگاه می کنم بی شبنمی در نگاهت کولاک می کند.

کودکی ام را بده و باد بادک هایم وتمام نامه هایی را که به آدرست نوشتم .

از امروز می نشینم و زخم هایم را گلدوزی میکنم .

دلم می خواهد از صبح کنار کتاب بنشینم ،در من زمزمه های بلند ونجواهای بزرگ آغاز شده است .

من دلم میخواهد شکوفه های بیشتری بدهم .

بگذار از من تنها ترانه ای با قی بماند.

.

.

.

الو

الو

آرزو...هنوز هم آستانه من به گلدسته های تو نزدیک است.