وقتی که ما گم شدیم 4
و ناگهان باران
روی ایوان ایستادم تا برای اندوهم آوازی بخوانم .شبی که انگار فردایی نداشت.
وترا در رویا ملاقات کردم …کنار حوضی نشسته ای ،خاموش، پر از عطر نماز
وآنقدر نوشیده ای که انگشتانت سخن می گوید .
می توانم از پنجره ببینم که خداوند در باغ سینه ات سیب رویانده است .
وتا صبح خداوند بر ما می بارید .
وتا صبح باران نوشیدم .
.
.
.
ترا به یاد می آورم …
تو بهاررا آوا دادی و بین گیاهان رقابت روییدن شد وسرو های همسایه برای هم خم شدند .
.
.
.
باز هم تو نیستی تا پنجره را بگشایی ،برایم فلسفه بجوشانی ،عرفان بریزی ،شعر پهن کنی و
آیینه بیندازی ..
.
.
الو
الو
آرزو…تو اکنون آزادی هرچقدر بخواهی لبخند بزنی.
نیچه به درستی میگوید :((آنکه دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت .بهترین دشمن را در دوست می باید داشت .آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .))