تنهایک درد دل کوچک
گاهی فکر میکنم شعرهایت مال من است گاهی فکر میکنم
گاهی که فکر میکنم دلم میگیرد چه میکنی در این تنها تر بودن با خود؟
ای کاش ذره ای از ترا می دانستم انوقت دیگر به حال دلم افسوس نمیخوردم
ایا ما از زیر پوشش توری بیرون خواهیم رفت ؟
کمکم کن کمکم کن
مرد می پرسید نان حاضر است ؟
چقدر از این عشق بدم میاید عشق نان وشکم عشق نان وشهوت ترا میبوسم چون زیبایی اخر چرا؟
این قدر بی رحمی مرد
ترا عاشقم چون میخندی
خوشحالم تو هم خوشحال باش
میخواهم بخوابم پس سکوت کن
میخواهم بروم پس کفش بپوش
چقدر از این مترسک بودن بدم میاید بدم میاید
گاهی فکر میکنم جای من این جا نیست گاهی فقط فکر میکنم
زنی دیشب برایم نامه نوشته مرا ببخش بیا درباره گذشته هایمان حرف بزنیم
گفتم دیگر نمی شناسمت ونمیدانم چه بر ما گذشته که بخواهم حرفی بزنم
دیگراز قلب وروحم مگر چقدر باقی مانده
چقدر از این زن بدم میاید بدم میاید
نیچه به درستی میگوید :((آنکه دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت .بهترین دشمن را در دوست می باید داشت .آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .))