تنهایک درد دل کوچک

درود بر تو
گاهی فکر میکنم شعرهایت مال من است گاهی فکر میکنم
گاهی که فکر میکنم دلم میگیرد چه میکنی در این تنها تر بودن با خود؟

ای کاش ذره ای از ترا می دانستم انوقت دیگر به حال دلم افسوس نمیخوردم
ایا ما از زیر پوشش توری بیرون خواهیم رفت ؟
کمکم کن کمکم کن
مرد می پرسید نان حاضر است ؟

چقدر از این عشق بدم میاید عشق نان وشکم عشق نان وشهوت ترا میبوسم چون زیبایی اخر چرا؟

 این قدر بی رحمی مرد
ترا عاشقم چون میخندی
خوشحالم تو هم خوشحال باش
میخواهم بخوابم پس سکوت کن
میخواهم بروم پس کفش بپوش
چقدر از این مترسک بودن بدم میاید بدم میاید
گاهی فکر میکنم جای من این جا نیست گاهی فقط فکر میکنم
زنی دیشب برایم نامه نوشته مرا ببخش بیا درباره گذشته هایمان حرف بزنیم
گفتم دیگر نمی شناسمت ونمیدانم چه بر ما گذشته که بخواهم حرفی بزنم
دیگراز قلب وروحم مگر چقدر باقی مانده
چقدر از این زن بدم میاید بدم میاید

پرواز

دوستت دارم

مثل اب خنک

مثل سایه درخت تابستان

مثل سیب  انار گلابی


نه تو خاموش نیستی

تو نه مثل دماوند استواری

نه مثل مهتاب روشنی

تو تنها

مثل من عاشقی


من دچار خویشم

یا گرفتار تو؟

کاش به خوابیت نمی آمدم هرگز

ای کاش بیداریت را پر می کردم

دست تو به دامن کوتاه من نرسید

یا دست من به دامن خدا؟


پرواز

 شب بود ...ابتدای هر چیزی که ممکن بود ...مهتاب ان بالا بالا ها  ...دماوند به عظمتت باد بادکم را تا ان سوی برف هایت بالا خواهم برد.اخ بادبادکم افتاد.

من زیر لب دعا میخواندم و پدر در رختخواب از این دنده به آن دنده می شد و تند تند نفس می زد... من تا ابتدای هر چیزی که ممکن بود رفتم  ...  اخ باد بادکم افتاد.

آن غروب من پای دماوند ...این غروب من پای ساحل ...آن غروب مهتاب  ...این غروب بادبادک...آخ باد بادکم افتاد.

آن جا من پابه پای مه بالا می رفتم ...این جا به دنبال باد بادکم می دویدم ...آخ باد بادکم افتاد .

آن جا چای آلبالو ...این جا چای و دود زغال ...آخ باد بادکم افتاد .

ان جا مهتاب بالا رفت  ...چای خوردیم ...آواز خواندیم ...راه رفتیم راه ...وتا صبح بیدار ماندیم ...وچه عاشق بودیم.

این جا باد بادکم افتاد ...چای به زمین ریخت ...بال پروازمان چقدر دیر رسید ...وخواب تمام شب مارا پر کرد ...وچه عاشق بودیم .

 

 

 

پرواز

از رقص ماهی در تنگ بلور تا بال پرواز تو راهی به جز عبور از عاشقی دست های من نیست.

 جایی که هیچ جا نبود در تمام شب مهتاب بود و دما وند ...دماوند ومهتاب ...دو عاشق بد مست  و صدای آوازی که سالهای مدید دلتنگی را فریاد می زد و پیامبری که عصا زنان می رفت و حسرت  یک   بوسه را در دردلش به سختی می کشید.دختری که در سایه سار سروهایی که میوه نمی دادند  دوشادوش پدرش راه می رفت و رویا درو میکرد و راهی که به هیج کجا ختم نمی شد و فرصت هیچ کاری نبود  زن دلش بچه میخواست .

مرد ساده دل میخندید و حرف میزد، چقدر دوست داشت دوستش می داشتیم و نامش را عاشقانه فریاد میزدیم نمی شناختمش اما مهربان بود، مثل همان اتاق، مثل همان فرصتی که تاریکی به ما بخشید ،مثل گوش های من برای پچ پچ های شبانه تو ،مثل موهای تو برای انگشتان من ،مثل دست های تو،مثل دست های من ، مثل چای آلبالو.

فرصتی نبود، راه  برگشت هنوز ادامه داشت حر ف حرف وحرف و حرف ، سکوت و سکوت وسکوت و تو دانستی که شاید منم غصه هایی دارم.

 رفتیم اما چه شد ،مرد با تمام حس کنجکاویش از یک خاطره خیس نیمه کاره عاشقی جا ماند ، تنها دانستیم که به سلامت رسیده است ،هی مردتو بگو گیتارت را کی میخری ،آرزو میکنم آوازت از دماوند هم رد شود .

ابتدای روز بود  ،صندلی ها همه چوبی بودند ، انجا بود که داد می زدند برگه تقسیم میکردند ورای می دادند وبه همه میگفتیم به ما رای بدهید ،اما اسم ما را ننوشتند و وعده  زمستان دادند.آدرس مان را گرفتند وشماره تلفن دادند  ... با ما در تماس باشید ...آیا وعده زمستان شما  مهربانی تاریکی شب دیگری را به ما خواهد بخشید ؟

ظهر شد ، تاکسی ، فرودگاه و من که جایی برای خواب میخواستم ،دست تو از دامن من کوتا بود یا دست من از دامن خدا؟