کیش
در نبودن هایت ترانه می نویسم و برای دیدنت بهانه می سازم .من با نبودن هایت
چقدر بی فاصله زندگی کردم و چای تلخ نوشیدم .چه حاصل اگر دور از هم خندیده باشیم ؟
چه حاصل نگاه .خیره مانده به تصویرت در لیوان چای ؟ کاش سزاوار خیره ماندن به چشم های تو
می شدم.ایستاده ام پشت همام چیزهایی که تو می گفتی ...این پا و آن پا کرده ام و هزار ویک بار
حرف هایت را از این گوش شنیده ام و از آن بدر برده ام باز هم من می مانم و تصویر چشمان
زیبایت .حرفی بزن
تا کجای ترانه هایم ساکت می مانی و شکیبایی میکنی ؟تا کی دوستت دارم های مرا جستجو
میکنی ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۱ ساعت ۱۲:۴۱ ق.ظ توسط آرزو
|
نیچه به درستی میگوید :((آنکه دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت .بهترین دشمن را در دوست می باید داشت .آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .))