بیداری
زن زیبا از مقابل آیینه گذشت ...چادر نمازش را برداشت و به سر انداخت ...کوتاهی دامنش
از زیر چادر نمازش پیدا بود.
پیرمرد میان انبوه نامه های مچاله پی چیزی میگشت...کودکی آن طرف تر هق هق سر داده بود.
دختر از در خانه ما گذشت...دوره گرد فریاد می زد : سیب آوردم سیب.
مرد بی هیچ رو اندازی وسط اتاق خوابش برده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۶/۰۸ ساعت ۳:۲۴ ق.ظ توسط آرزو
|
نیچه به درستی میگوید :((آنکه دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت .می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت .بهترین دشمن را در دوست می باید داشت .آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیک تر باشد .))