تبليغاتX
> هزار نامه عاشقانه
کیش
زندگی روی سنگ های لب ساحل سبز بود و من چشم هایم را به امید دیداری تازه بستم.

من تمام های هوی زندگی را در نبودن هایت به دوش کشیدم ... شاید کمی دیگر مانده بود تا برسیم و

چه آسان تمام فاصله های نبودن هایت را پیمودم ... با من چند قدمی گام بردار ... دیر نیست  لیوان

چایت را بردار


+ نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 1388/11/15 و ساعت 1:7 قبل از ظهر |
کیش
 

شب از نیمه گذشت  چه فایده از این دنده به آن دنده شدن  کاش روز جایی ایستاده بود مثلا همان جایی که

 قرار بود یک دقیقه بیشتر برایت عاشقی کنم ...  مثلا همان جایی که قرار بود یک لیوان چای  دیگر هم با هم

 سر بکشیم... مثلا همان جایی که قرار بود دست هایت را بگیرم...  همان جایی که قرار بود پا به پای هم دنیا

را دور بزنیم... همان جایی که قرار بود سر به دامن کوتاهم بگذاری... همان جایی  که قرار بود  به چشم

هایم آنقدر خیره شوی تا گردش عقربه های ساعت را نبینی ... همان جایی که قرار بود با چشم هایت مرا

 نشانه بگیری .. . همان جایی که قرار بود بی محابا  با تو عاشقی کنم ...همان جایی که قرار بود با هم

دوستی کنیم ...  ... همان جایی که قرار بود... همان جایی که قرار بود توبیایی .


+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه 1388/11/07 و ساعت 6:21 قبل از ظهر |
کیش
دست هایت خالی نیست پر از عاشقی دست های من است و تمام حر ف های عاشقانه از گوش

هایت آویزان و چشم هایت  نقش بوسه های کال می چیند و  پیراهنت خیس

مدیر گفت :نامه ای می نویسم ...دیدار میسر است و  با همین خیال خوش جمعه ام گذشت .

 ببین من به همین سادگی زندگی میکنم .


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1388/11/05 و ساعت 7:56 قبل از ظهر |
کیش
سلام

 

دنیای امروز من زیباتر از دنیای دیروز نیست ...نه زیبا تر نه روشن تر نه بزرگ تر ...تنها منم که این جا

زیباتر وروشن تر وبزرگ تر از دیروز به تو می اندیشم ...حتی پدرم نمیداند درعاشقی با  تو دلم لرزیده است

واندیشه ام جا مانده و زندگی مرا نبودن هایت پر کرده و دست هایم از خواهش بودنت آویزان است . به یادت

مانده قرار گذاشتیم دعا بخوانی  ...جانم در هوایت پر دعایت در یک قدمی مانده به من ایستاد ...دریا  چه

نقاشی قشنگی بین من و تو شد ...


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/11/02 و ساعت 9:23 قبل از ظهر |
سفر
من برای داشتن دست هایت  کم آوردم

بگذار ایمانت بین ما حکم کند

چمدانت را بردار.


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1388/10/22 و ساعت 5:3 قبل از ظهر |
سفر
این روز ها به دوست داشتن تو می گذرد

من برای تو  نه ابتدا می خواهم و نه انتها

من  زود برخاستم یا تو دیر از راه رسیدی  ؟

وقتی که دیگر ادامه  نداشتم ...

وقتی این روزها را بی تو عاشقانه زندگی میکنم ...

وقتی لی لی کنان از این لحظه نبودنت به آن لحظه نبودنت می روم ...مثل دختر دبیرستانی

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/10/18 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |
سفر
 

این روز ها ترا دارم

و خاطره های خوب با تو بودن را

 و امید به روزهایی که باتو خواهم بود.

چقدر خوشحالم

مثل دختر دبیرستانی.

 


+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه 1388/10/11 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |
سفر
ساعت نزدیک به هشت شب است

هرچند که میدانم آمدنت به مویی بند است

اما

دل من به بودنت بند است .

در نبودن هایت چقدر حوصله ام سر می رود

مثل دختر دبیرستانی .


+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه 1388/10/07 و ساعت 11:7 بعد از ظهر |
سفر
آمدنت را به فال نیک می گیرم

نذر کردم اگر بیایی

روی پاهایم بایستم

مثل دختر دبیرستانی .

و

حالا

خانه از تمیزی برق می زند

و چای حاضر است

و  جایی برای خواب

.

.

.

چمدانت را زمین بگذار.


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1388/10/01 و ساعت 8:27 بعد از ظهر |
سفر
دوست دارم دوباره  با تو مهر بان باشم ...

این جا زندگی آن قدر باز است که دست تو به دامن کوتاه من نرسید .

و

لحظات بی امانی برای خیره ماندن نگاههایمان به هم  چه آسان گذشت .

و

فرصت های پی در پی برای نو شیدن یک لیوان چای  از دست رفت .

من روی پاهایم ایستاده ام

و

 به دوستی با تو می اندیشم

مثل دختر دبیرستانی .


+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 1388/10/01 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |