سفر
این روز ها ترا دارم
و خاطره های خوب با تو بودن را
و امید به روزهایی که باتو خواهم بود.
چقدر خوشحالم
مثل دختر دبیرستانی.
+ نوشته شده توسط آرزو در جمعه
1388/10/11 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |
سفر
ساعت نزدیک به هشت شب است
هرچند که میدانم آمدنت به مویی بند است
اما
دل من به بودنت بند است .
در نبودن هایت چقدر حوصله ام سر می رود
مثل دختر دبیرستانی .
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1388/10/07 و ساعت 11:7 بعد از ظهر |
سفر
آمدنت را به فال نیک می گیرم
نذر کردم اگر بیایی
روی پاهایم بایستم
مثل دختر دبیرستانی .
و
حالا
خانه از تمیزی برق می زند
و چای حاضر است
و جایی برای خواب
.
.
.
چمدانت را زمین بگذار.
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1388/10/01 و ساعت 8:27 بعد از ظهر |
سفر
دوست دارم دوباره با تو مهر بان باشم ...
این جا زندگی آن قدر باز است که دست تو به دامن کوتاه من نرسید .
و
لحظات بی امانی برای خیره ماندن نگاههایمان به هم چه آسان گذشت .
و
فرصت های پی در پی برای نو شیدن یک لیوان چای از دست رفت .
من روی پاهایم ایستاده ام
و
به دوستی با تو می اندیشم
مثل دختر دبیرستانی .
+ نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه
1388/10/01 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |
سفر
پنجره بسته بود
چمدانم
موهایم
و
دست هایم به اندازه بودنت جلقه شده بودند
مثل دختر دبیرستانی
من روی پا هایم ایستاده بودم .
دختر بچه در راه پله
تاریکی شب و جاده
و تمام مهربانی های تو بر سر من سایه انداخته بود.
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/09/15 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |
سفر
در باز بود
من روی پاهایم ایستاده بودم
آن جا تمام بودنت سهم دست های من شد
و
بوسه های کال
و
تمام فرصت های از دست رفته هم آغوشی
چه سهم شگفت انگیزی .
سرعت و جاده
و من در زیر سنگینی مهربانی های تو سر به زیر انداخته بودم
مثل دختر دبیرستانی
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/09/15 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |
سفر
جاده بی انتها بود
تو آواز می خواندی
من عاشق می شدم ...مثل دختر دبیرستانی
........................................................................................................................................
بابا تو خواب بودی و ندیدی که من روی پاهایم ایستاده ام .
+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه
1388/09/02 و ساعت 0:4 قبل از ظهر |
سفر
امروز هم به سکوت گذشت دلم نمیخواهد سکوت کنم میخواهم تا می توانم حرف بزنم رفتم وآهسته در گوش خانم مدیر حرفی زدم به من گفت : امروز نمیتوانم به حرف هایت گوش بدهم فردا بگو ...فردا ؟ولی من این حرف هارا باید دیروز میگفتم .
........................................................................................................صدای اذان می اید من احساس خوبی دارم چقدر خوب شد که به دنیا آمدم چه دیر یا چه زود
چه چشم هایت را ببندی چه باز کنی من هنوز هستم و از پشت تمام پرده های کیشده شده هر چقدر بخواهی میتوانی سایه های غم را در نگاهم ببینی چه با ک اگر بتوانم شعری بگویم که به دل همیشه نازک تو بنشیند من همین جا بیدار میمانم ودانه دانه غم هارا از مژگانم می اویزم .
دلم میخواهد خیابان را قدم زنان بروم هرچند این افق بی پایان است .
روی پاهایم ایستاه ام
ای کاش کسی پشت دوستی ام می ایستاد.
+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه
1388/08/24 و ساعت 5:20 بعد از ظهر |
سفر
گفتی : بیا تا بودنم را به بودنت حلقه بزنم
چمدانم را بر داشتم
جاده و شب و نیمه شب هرچه بادا باد
حرف و حرف و حرف ... تو می خواستی بدانی در نبودنت هایت چه بر من گذشت است ؟
در نبودن هایت چه کسی دور بودنم را دیوار می کشد ؟
و
افق نگاهم را چه کسی دزدانه قطع میکند؟
چه کسی برای موهای بلندم یک عالمه شانه می خرد ؟
.
.
.
موهای بلندم را شانه نزده بدرقه ام کردی
من روی پاهایم ایستاده بودم.
من باعث لبخند تو ام ...
+ نوشته شده توسط آرزو در شنبه
1388/08/23 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |
سفر
دلم میخواهد چیزی بنویسم که حجم بودنت را تعریف کند ا فق نگاهت را مهربانی دست هایت و رنگ چشم هایت و معنی لبخندت را.
چمدانم را بستم و چشم هایم و دست هایم را دور تا دور بودنت حلقه زدم روی پاهایم ایستاده بودم و...تمام فرصت بوسه هامان کال بود.
در هما غوشی جاده و سکوت و وعده دیدار هر چه باداد باد ...
+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه
1388/08/20 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |